قهرمان

خرید بک لینک
چادر مشکی اش در هوا همچو پر پرواز میکرد.قدم هایش را همچو اهو تند تند روی آسفالت ها میگذاشت و بلند میکرد.دیدن صورت خیس و چشمان نگرانش حتی با این فاصله هم کار خیلی سختی نیست.کنجکاوی همچون موریانه مغزم را می خورد.همزمان با سکندری خوردن زن کاسه صبرم مملو شد و نتوانستم بیشتر از این خودم را کنترل کنم و کنجکاوی ام فوران کرد.از پنجره بنگاه کوچکم فاصله گرفتم و به طرف در شیشه ای مغازه رفتم.از گوشه چشم نگاهی به پسرک که روی صندلی خوابش برده بود انداختم و از چوب لباسی کنار در،کت طوسی ام را برداشتم.همان طور که می پوشیدم دستگیره در را ارام پایین کشیدم و بیرون رفتم.با دقت اطرافم را از نظر گذراندم و با دیدن زن موان که نفس نفس زنان کنار پایه ی برق ایستاده بود و اشک می ریخت آرام قدمی برداشتم.حال زارش دل سنگ را هم به لرزه می اندازد.در خیابان خلوت چند قدم دیگر به طرفش برداشتم و خودم را به او رساندم.انگار صدای قدم هایم که روی زمین باران خورده فرود می امدند شنید.سرش را بلند کرد و با چشمانی که مثل آسمان شهر ابری و بارانی بود به من نگاه کرد.چادرش را کمی جلو کشید و با گوشه چادرش اشک هایش را پاک کرد.کمرش را صاف کرد و عزم رفتن کرد که صدایم را از پستوهای گلویم بیرون فرستادم و صدایش کردم: -دخترم!اتفاقی افتاده؟؟؟ زن سر جایش ثابت ماند و سکوت کرد.دوباره جمله ام را تکرار کردم.شکستن ناگهانی بغضش و بالا گرفتن صدای هق هقش من را وادار کرد فاصله بینمان را به یک قدم برسانم.روی جدول های کنار خیابان نشست و دست هایش را روی سرش گذاشت.با آه و ناله ای تلخ و صدایی لرزان گفت: -پسرم گم شده.خیلی وقته دنبالش می گردم.نیست که نیست.شوهرم اگر بفهمه زندم نمی زاره. ناخودآگاه یاد پسرک توی بنگاه افتادم.زیر باران،دربین هیاهوی آدم های ان ساعت روز،گریان و خیس آب بود.دلم خیلی برایش سوخت.دستش را گرفتم و داخل بردمش.خشک و گرمش کردم تا به ادارهپلیس ببرمش اما انقدر از قدم زدن در خیابان خسته بود که روی صندلی جلوی شوفاژ خوابش برد. در همین فکر ها بودم که صدای پسرک،گرچه ضعیف پرده گوشم را نوازش کرد.زن جوان ناگهان سکوت کرد و چشمه اشک هایش یکباره خشکید.با چشمانی گرد اطراف را از نظر گذراند و بهت زده لب زد: -هیراد!صدای هیراد میاد! بی اختیار لبخندی به این حس قوی مادرانه اش زدم و به در بنگاه اشاره کردم و گفتم: -اونجاس!منتظرتو! زن با ناباوری و چشمانی درخشان به چشمانم نگاه کرد.اولش در بهت بود.با همان لبخند روی لبم دوباره گفتم: -نمیری؟ از شک درامد و هیجان زده از جایش برخواست و با سرعت باد مسیر بنگاه را درپیش گرفت و فریاد زد: -خـــدایـــا شـــکـــرتـــ! میتوانی قهرمان دوران خودت باشی،بدون اینکه برفراز آسمان پرواز کنی،ساختمان های چند صد تنی را بلند کنی... اری!فقط با رساندن فرزندی به مادرش،تو میتوانی قهرمان باشی،چه در دنیا چه در دل ها!! ۱۳۹۶/۰۸/۱۶ ن.مهرگان @asar_nmehregan قهرمان...

ما را در سایت قهرمان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: جمعه 19 آبان 1396 ساعت: 20:56

صفحه بندی